تبليغاتX
متولد نه و چهل و هفت دقیقه شب -
مشعور

خاک ناگزیر تسکینم می دهد

تسکین را تزریق می دهند

می دانی تزریق یعنی چه با یک سرنگ برای هوا خوری وقتی که پیاده رو به رگهایت ختم میشود؟

نه، تو به این سوالها جواب نمی دهد

 

خاک ناگزیر تعین نا گزیرم می دهد

با بی تسلیمی در گریز جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن یا جایی برای نرفتن

نه، تا فردا صبح این کاغذ هم من کوتاه بیاتر از شما نیستم این را همه می دانند من به بی بلندی شما مایلترم حتی وقتی که ردپایتان که کاملن بی ربط روی برف شب پیش شایعه میشود

 

آه من معتادم به هوا به زندگی به شاملو حتا به شایعه ی ردپایتان که پیشتر بی ربط

 

من از سگ پدری خسته ام از سگ مادری از خودم که با شما نه بی با شما امکان ندارد که  لب بزنم پیش از شما

 

شاعر که شما باشید آقا جانش برایتان گفته بود که کلمه-هر چند سویه های رمانتیک دارد-نا قابل

 

من همانطور که به استحضارتان رسید به چشم های شما تاکید دارم حتا در خاب این محتمل ترین احتمال حمل سوژه با ح حوله

 

بازیگر شلوارش را با مهارت خاصی بالا می کشد که می خاست نوشته شود دماغش

 

شاعر همچنان انتظار میکشد مثل تصویر ثابتی از یک الکتروکاردیوگرام که دستگاهی است برای تعیین منحنی ضربان قلب شاعر که ادامه ی تعریفش که به صدایش منتهی از حوصله شما خارج

 

من از دستهای شما هم خسته ترم حتا از کلماتی که با س سه نقطه شروع میشوند در فرهنگ معین یا پرنسس دایانای توی قاب

یا شما یا هیچکس

من از انتهای تصمیم پدربزرگ ترم می آیم

که خدا              به خدا

این دیگر پایان ندارد

به جان خودتان که چشمانتان

پاییز است و

                 زرشک

من دارم نقطه گریه میکنم نقطه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 22:13  توسط علی کاظمی  |